پاورپوینت کامل آبی تر از آسمان ۲۷ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
3 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل آبی تر از آسمان ۲۷ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۷ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل آبی تر از آسمان ۲۷ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل آبی تر از آسمان ۲۷ اسلاید در PowerPoint :

>

سرت را پایین می اندازی، طاقت اینکه سر بلند کنی و به چشمان مادر خیره شوی را نداری. نگاهت را به گوشه تاقچه
روی عکس پدر، که خیره نگاهت می کند، ثابت می کنی؛ این روزها عجیب دلِ گرفته ای داری!

هنوز نتوانسته ای باورکنی که برای همیشه، خانه نشین شده ای. وقتی یادت می آید که درس و مدرسه را برای همیشه
می خواهی ترک کنی، دلت می سوزد. احساس می کنی از نوک پا تا سرت تیر می کشد و اندوهی عمیق تو را از بودن،
پشیمان می کند.

ـ فوزیه، دخترم! این قدر به خودت فشار نیار، من تحمّل غصّه های تو را ندارم.

نگاهت را بر می گردانی؛ به گوشه اتاق که مادر نشسته خیره می شوی؛ یک لحظه آرزو می کنی کاش پاهایت رمقی در
خود داشت و می توانستی بلند شوی، می دویدی و مادر را در آغوش می کشیدی!

آب دهانت را قورت می دهی. بغضی سنگین، گلویت را می فشارد. می خواهی چیزی به مادر بگویی؛ می خواهی چیزی
بگویی و درد مادر را کمی تسکین دهی. زبان در دهانت نمی چرخد. پرده اشک جلوی چشمانت را می گیرد و چهره
شکسته و خسته مادر را تار می بینی.

مادر خیره نگاهت می کند. زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند. دلت برایش می سوزد؛ آرزو می کنی کاش هرگز نبودی!
مادر این روزها غصّه های زیادی برایت خورده بود؛ شب ها تا دمیدن آفتاب با چشمانی اشکبار برایت دعا کرده بود،
احساس شرم می کنی، فکر می کنی «بودنت» تنها غصّه دادن به مادر است. آه سردی از گلو بیرون می دهی، چشمانت را
برای لحظه ای می بندی.

ـ انگار قسمت من این بوده! با سرنوشت که نمی شه جنگید؛ شما هم غصّه من را نخورید، خدای ما هم بزرگه.

مادر تکانی به خودش می دهد؛ قامتش را خمیده تر از همیشه می بینی؛ نزدیکت می آید. می خواهی بلند شوی، اما
پاهایت رمقی در خود نمی بیند که همراهیت کند.

مادر دست روی شانه ات می گذارد. چشم به چهره مادر می دوزی، چشمانش خیسِ اشک می شود. دستان سردت را
توی دستان لرزانش می گیرد.

ـ شرمنده ام دخترم! دیگر نمی دونم چه کار کنم؟ به کدوم دکتر نشانت دهم؟

سرت را پایین می اندازی، احساس تشنگی می کنی؛ می خواهی از مادر جرعه ای آب بگیری، اما می بینی آب هم
نمی تواند عطشت را از بین ببرد.

ـ علاج من مادر! علاج من فقط دست خانم زینب هست و بس.

و بعد در حالی که اشک در چشمانت حلقه زده، می گویی:

ـ این روزها، مال اونه، صاحبش اونه. تو رو قسمت می دم به حقّ این روزها منو ببرید حرم خانم. دیگر کاری به کار من
نداشته باشید؛ خانم خودش می دونه از مهمونش چه جور پذیرایی کنه.

مادر چیزی نمی گوید، دست روی زمین می گذارد و به زحمت بلند می شود.

ـ محسن، محسن پسرم!

ـ بله مادر! چیزی شده، اتفاقی افتاده؟

مادر با دست اشاره به تو می کند:

ـ محسن جان، پسرم! امشب شب عزیزیه، فوزیه را بردارید ببرید به شام، شاید بی بی زینب خودش یه نظری به حال
دخترم بکنه.

محسن نگاهت می کند؛ سرت را پایین می اندازی تا نگاهت با نگاه محسن گره نخورد.

ـ خواهر! تو خودت خواستی بری شام؟

با تکان دادن سر، به برادر می فهمانی که دلت هوای شام کرده و خودت خواسته ای. محسن از جا بلند می شود:

ـ آخه تو را با این حال چگونه از شهر حلب تا شام ببریم؟ راهِ کمی نیست. تازه، تو را نمی توانیم با این حالی که داری،
تکونت بدیم!

از حرف محسن دلخور می شوی:

ـ داداش! تو رو به خدا، دلم یه ندایی می ده. منو ببرید حرمش تا شفامو از خودش بگیرم.

محسن کنار پنجره می رود و از پشت شیشه کدر، چشم به حیاط می دوزد. صدای
نوحه و عزاداری از بلندگو بلند می شود و سکوت خانه را به هم می زند. محسن نفس عمیقی می کشد:

ـ اگر قراره شفات بده، اگه می خواد نظری به تو بکنه، تو همین گوشه که خوابیدی، همین جا که هستی، شفات می ده.
اینو بدون هر جا باشی، شفا می گیری.

محسن حرفش را که به اتمام می رساند، با عجله از اتاق خارج می شود، صدایش را می شنوی که می گوید:

ـ مامان! زنجیر منو کجا گذاشتی؟ دیشب که از هیأت اومدم، گذاشته بودم روی تاقچه.

دستت را از زیر لحاف بیرون می آوری؛ دسته زنجیر را که از عرق کف دستت خیس شده، می بینی. آخه دیشب از
همان لحظه که محسن زنجیر را روی تاقچه گذاشته بود، از مادر خواسته بودی آن را برایت بیاورد. تا صبح، چشم به
زنجیر دوخته بودی؛ بارها از خود پرسیده بودی: چندین بار این زنجیر با سوز سینه

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.