پاورپوینت کامل زائر کوی دوست ۱۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل زائر کوی دوست ۱۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل زائر کوی دوست ۱۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل زائر کوی دوست ۱۶ اسلاید در PowerPoint :

>

۱۱۱

کاروان سرای شاه عباسی بیرون روستای ایوانکی اولین منزلگاه کاروان هایی بود که از
تهران عازم خراسان می شدند. در چوبی و بزرگ کاروان سرا که باز شد شتر ها بیرون
آمدند. کاروان آماده حرکت بود. زوار، زن و مرد، پیر و جوان برشتر ها سوار شده
بودند. خورشید آرام آرام از دل کویر بیرون آمد. کاروان دور شد. صدای زنگ شتران در
حاشیه ی کویر طنین انداخت. پیر مرد کاروان سرادار به سمت یکی از حجره ها رفت. وارد
شد. مسافر جوان در بستر دراز کشیده بود. تب و لرز داشت. صورتش سرخ شده بود. هذیان
می گفت. پیرمرد پارچه ای مرطوب را روی پیشانی او گذاشت. در این هنگام همسر پیرمرد
وارد شد کنار جوان نشست. به شوهرش نگاه کرد و گفت:

– حالش چطوره؟

– می بینی که چه حال و روزی داره؟

– باید براش حکیم بیاریم.

– از کجا؟ گرمسار یا ورامین؟ حکیم کجا بوده تو این بیابون!

*

تب و لرز جوان قطع شده بود. از پیرمرد پرسید:

– کاروان هنوز نرفته؟

– چند روز پیش حرکت کرد! حالت خیلی بد بود. نزدیک بود بمیری. ان شاءالله بهتر که
شدی با یکی از کاروان ها می فرستمت مشهد. راستی اسمت چیه؟ اهل کجایی؟

– رضا! اصلیتم تبریزیه. ساکن کربلا هستم.

– خوش به حالت کربلایی رضا! مجاور امامی. من که آرزوی سفر عتبات به دلم مونده.
می ترسم بمیرم و موفق به زیارت آقام نشم.

جوان از جایش نیم خیز شد. پیرمرد به او کمک کرد. خواست حرکت کند. اما نتوانست. دستی
به پای چپش کشید.

– چه شده؟ چرا راه نمی ری؟

– پای چپم!

– چی شده؟

– بی حس شده. انگار فلج شدم.

*

چند هفته گذشت. هنوز کاروانی نیامده بود. پای جوان بی حس بود. در اندیشه فرو رفت.
باید کاری می کرد. فکری به ذهنش رسید. پیرمرد را صدا زد:

– چیه کربلایی رضا کاری داشتی؟

– یه زحمتی برایت داشتم.

– بفرما.

– وسایل نجاری داری؟ چند تکه چوب، اره، میخ و چکش!

پیرمرد رفت و ساعتی بعد برگشت. جوان دست به کار شد. کارش که تمام شد لبخندی از سر
رضایت زد. پیرمرد عصاهای چوبی را گرفت و با دقت براندازشان کرد:

– کربلایی رضا منتظر کاروان نمی مونی؟

– نه، باید برم تا حالاشم خیلی دیر شده باید برم مشهد زیارت کنم و برگردم کربلا
خانواده ام نگران می شن.

*

پیرمرد کیسه ای را به جوان داد و گفت:

– بگیر یک مقدار ماست و چند قرص نون برات گذاشتم.

جوان پیشانی او را بوسید و به راه افتاد. به سختی قدم بر می داشت. پیرمرد و زنش صبر
کردند تا جوان از چشم آنها ناپدید شد.

با این حال و روز به مشهد می رسه؟

– نمی دونم. اگه خدا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.