پاورپوینت کامل پاره های آفتاب ۲۶ اسلاید در PowerPoint


در حال بارگذاری
10 جولای 2025
پاورپوینت
17870
4 بازدید
۷۹,۷۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل پاره های آفتاب ۲۶ اسلاید در PowerPoint دارای ۲۶ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل پاره های آفتاب ۲۶ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل پاره های آفتاب ۲۶ اسلاید در PowerPoint :

>

۳۶

خاطراتی از زنان شهید استان قم

با هم شهید شویم

روزهای بمباران بود. بعضی از مردم می رفتند مشهد.

گفتم: لااقل شما با بچه ها بروید مشهد.

گفت: «من هیچ جا نمی روم».

شب ها مقنعه و جوراب می پوشید و حجابش را کامل می کرد و می گفت: «زیاد از بچه ها فاصله نگیریم؛ اگر شهید شدیم همه با هم
شهید بشویم».

به روایت همسر شهید هدی دباغ زاده

حجابتان کامل باشد

حاج خانم زیر کرسی نشسته بودند و تسبیح دستشان بود و صلوات می فرستادند. آماده بودند. انگار می خواستند بروند بیرون. گفتم:
حاج خانم چرا این قدر آماده نشسته اید؟

گفتند: من به خانم های همسایه هم گفته ام بمباران که می شود لباسشان نامرتب است. با همان لباس می آیند توی کوچه، کوچه هم پر
از مردهای نامحرم است. به خانم ها گفته ام و تأکید کرده ام که روسری هایشان آماده باشد. حجابشان کامل باشد.

من که خواستم بروم حاج خانم هم از زیر کرسی آمدند بیرون. قلبشان گرفته بود. گفتم: حاج خانم کاری ندارید؟ حرفی نزدند. تا دم در
مرا با نگاهشان بدرقه کردند. در کوچه برگشتم نگاه کردم دیدم از لای در همین طور مرا نگاه می کنند. تصویر ممتد نگاهشان آخرین
تصویری است که در ذهنم مانده. و بعدْ صدای انفجار و اوج گرفتن آن چشم ها تا آسمان.

به روایت همسر شهید طاهره مقدس زاده

ما بهشت را خریده ایم

بعد از شهادت احمد آمدم مادرم را دلداری بدهم، کمی بی تابی می کرد. گفتم: خدا صبرتان بدهد. گفت: این که چیزی نیست، خدا
سایه امام را بر سرِ ما نگه دارد.

برادرم احمد شهید شد، بعد ابوالقاسم. یک سال بعد هم پدرم شهید شد. بعد از شهادت پدرم بعضی ها می آمدند و از روی دل سوزی
به مادرم می گفتند: این جا کجا بود که همسرتان رفت. بس نبود بعد از دو تا شهید؟!

مادرم می گفت: این چه حرفی است که می زنید؟ من هم می خواهم شهید بشوم.

ما هم که بی تابی می کردیم، می گفت: مادر چرا بی تابی می کنید ما بهشت را خریده ایم.

عازم حج که شدند، فامیل ها می گفتند: مادر، شما آن جا دیگر در راهپیمایی ها شرکت نکنید اما جواب مادر را همه می دانستیم: «من در
راهپیمایی مکه پرچم اسلام را دست می گیرم و جلوتر از همه خواهم بود».

از سفر مکه برنگشت. از همانجا او را به بهشتی که خریده بود بردند. پیش احمد و ابوالقاسم، پیش پدرم… .

به روایت پسر شهید کبری تلخابی

دوست دارم شهید شوم نه همسر شهید

نقطه ضعفش را پیدا کرده بودم و گاه گاهی سربه سرش می گذاشتم. اول از آن جا شروع شد که یک روز با هم نشسته بودیم و صحبت
می کردیم، من از ایشان پرسیدم:

نظر شما در مورد این هواپیماهایی که می آیند چیست؟ ممکن است در این بمباران ها مسئله ای پیش بیاید.

گفت: من اصلاً ناراحت نیستم.

گفتم: شما که بله! بادمجون بم آفت نداره. هیچ اتفاقی برای شما نمی افتد. ان شاءالله ما می رویم جبهه شهید می شویم و شما
می شوید همسر شهید. و خدا افتخار همسر شهید شدن را نصیبتان می کند.

قیافه اش گرفته و درهم شده بود. سکوت کرد و بعد گفت: نه من اصلاً راضی نیستم شما بروید شهید شوید. دوست دارم خودم به
شهادت برسم و همان جا برای شهادتش دعا کرد.

چیزی که فکر می کردم نقطه ضعف است، نقطه قوت بود آن قدر قوت داشت که توانست با آن پرواز کند.

به روایت همسر شهید صدیقه صمصامی

به من تبریک بگویید…

مجلس عزاداری، شده بود مهمانی. حتی وقتی یک نفر برای عرض تسلیت آمده بود گفت: من اصلاً دوست ندارم درباره شهیدم
تسلیت بشنوم باید به من تبریک بگویید. چه قدر خیالم راحت شد. خبر شهادت برادرم را که آورده بودند مادرم بیمارستان بود. وقتی از
بیمارستان برگشت دویدم تا در بغل مادر عقده دلم را باز کنم. از برخورد مادر یکّه خوردم. با ناراحتی برگشت و گفت:

«اگر برای من گریه می کنی گریه کن ولی برای علی حق نداری گریه کنی چون علی امانت خدا بود. خدا دوست داشت امانتش را از من
بگیرد و گرفت».

کبدش را عمل کرده بودند و نمی توانست زانوهایش را به زمین برساند اما در مقابل چشمان مبهوت و اشکبار اطرافیان خم شد و
دست هایش را به زمین زد طوری که نزدیک بود بیفتد. گفت: «خدایا صدهزار مرتبه شکر که توا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.