پاورپوینت کامل اهمیت زمینههای فلسفی در پیشرفت فیزیک ۷۲ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل اهمیت زمینههای فلسفی در پیشرفت فیزیک ۷۲ اسلاید در PowerPoint دارای ۷۲ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اهمیت زمینههای فلسفی در پیشرفت فیزیک ۷۲ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل اهمیت زمینههای فلسفی در پیشرفت فیزیک ۷۲ اسلاید در PowerPoint :
سلسله سخنرانیهای امروز بهمناسبت روزجهانی فلسفه ارایه شده و باعث افتخار بنده است که در خصوص بخش فیزیک و فلسفه در خدمت حضار محترم باشم، هر چند – بدون اینکه بخواهم تعارف کنم – ترجیح میدادم از صحبتهای سایر دوستان و عزیزان گروه فلسف علم در این زمینه استفاده کنم. از آخر هفت قبل که قرار شد بخش فلسفه و فیزیک این سلسله سخنرانیها را بهعهده بگیرم خیلی فکر کردم که راجع به چه موضوعی در این زمینه صحبت کنم. عزیزانی که در دانشکد فیزیک با آقای دکتر گلشنی همصحبتی دارند یا در کلاسهای ایشان شرکت کردهاند میدانند که یکی از تأکیدهای ایشان اهمیت زمینههای فلسفی در فیزیک است و به دانشجویان توصیه میکنند که این زمینهها را در فعالیت علمی خود جدی بگیرند.
اشاره: متن زیر سخنرانی علیرضا منصوری، استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بهمناسبت روز جهانی فلسفه در دانشگاه صنعتی شریف است.
سلسله سخنرانیهای امروز بهمناسبت روزجهانی فلسفه ارایه شده و باعث افتخار بنده است که در خصوص بخش فیزیک و فلسفه در خدمت حضار محترم باشم، هر چند – بدون اینکه بخواهم تعارف کنم – ترجیح میدادم از صحبتهای سایر دوستان و عزیزان گروه فلسف علم در این زمینه استفاده کنم. از آخر هفت قبل که قرار شد بخش فلسفه و فیزیک این سلسله سخنرانیها را بهعهده بگیرم خیلی فکر کردم که راجع به چه موضوعی در این زمینه صحبت کنم. عزیزانی که در دانشکد فیزیک با آقای دکتر گلشنی همصحبتی دارند یا در کلاسهای ایشان شرکت کردهاند میدانند که یکی از تأکیدهای ایشان اهمیت زمینههای فلسفی در فیزیک است و به دانشجویان توصیه میکنند که این زمینهها را در فعالیت علمی خود جدی بگیرند. اما شاید برای کسانی که اطلاع ندارند جالب باشد که در گروه فلسف علم نقط تأکید ایشان تفاوت ظریفی میکند. در آنجا توصی ایشان به دانشجویان این است که در فعالیت فلسفیِ خود علم را جدی بگیرند و ارتباط اندیشههای فلسفی خود را با علم قطع نکنند. تصور میکنم یکی از دلایلی که ممکن است ما را قانع کند که تعامل متقابل علم و فلسفه را جدی بگیریم، این است که این تعامل تأثیری در پیشرفت فیزیک داشته باشد؛ بنابراین بهنظرم رسید شاید مناسب باشد صحبت خود را ذیل عنوان “اهمیت زمینههای فلسفی در پیشرفت فیزیک” ارایه کنم. تلاش میکنم توضیح دهم که برخی فلسفهها زمین مناسبی برای رشد علم فراهم نمیکنند – بهطور مشخص در این سخنرانی رویکردهای مدلمحور و ابزارگرایانه را مدّ نظر دارم. ابتدا بهطور خلاصه به بیان عمومیِ رویکرد مدلمحور و زمینههای آن میپردازم و بعد تبعات آن را برای پیشرفت علم بررسی میکنم.
۱ – تلقی پوزیتیویستها این بود که نظریهها با مجموعهای از اصول اساسی در یک زبان ریاضی یا صوری مشخص میشود و با کمک قواعدی در ارتباط با تجربه قرار میگیرد. آنچه نخستین پیروان پوزیتیوستها را تحت تأثیر قرار میداد مقایس دقت و صحت ریاضیات در مقابل ابهام و کژتابی زبان فلسفی بود. ولی این نکته در نظر گرفته نشد که اگر زمان پیدایش حساب دیفرانسیل و انتگرال آموزههایِ برّند پوزیتیوستها را بهکار میبردند چنین اندیشههایی متوقف و در نطفه خفه میشد. بیتردید هم ما باید بکوشیم تا حدّ ممکن روشن و دقیق سخن بگوییم، ولی اگر منظور این باشد که هنگام مطالع یک کتابِ ارزشمند و کلاسیکِ فیزیک یا ریاضیات از آموزهها و فنون تحلیل زبان برای فهم آن کمک بگیریم آنوقت باید بگوییم که این آثار شامل بسیاری عقاید مهمل و بیمعنی است!
علیرغم کاهش سلطه و نفوذ پوزیتیویسمْ سنت تجربهگرایی هنوز تا حدّ زیادی هویت خود را با ضدیت با متافیزیک گره زده است؛ خصوصاً نگرش منفی آنها به متافیزیک و صدق نظریهها الهامبخش جریانی است که نظریهها را بهجای موجودات زبانی معادل دستهای از مدلهای سمانتیکی میداند. در واقع یکی از دلایل کنار گذاشتن صدق بهعنوان هدف علم همین است که تصور میشود صدق بار متافیزیکی اضافی و غیر ضروری برای نظریهها ایجاد میکند. در این رویکرد دیگر هدف علم جستجوی صدق و حقیقت نیست؛ پیدا کردن مدلهایی است که قابل کاربرد باشند؛ دیگر نظریهها درست و غلط ندارند، بلکه باید دید مدلها موفق هستند یا نه! یعنی ببینیم مدل نظریِ ما با این مدل از دادهها رابط مشخصی دارد یا نه – حالا این رابط ایزومورفیسم باشد یا شبه ایزومورفیسم یا نوع دیگری از رابط تشابه که جزئیاتش الان در بحث ما اهمیت ندارد. هر نظریهای که مدلهای بهتری برای دادههای تجربیِ مدلشده فراهم کند مدل “بهتری” محسوب میشود.
تنها تجربه سرچشم شناخت اصیل و واقعی شناخته میشود و اندیشههایِ متافیزیکی یا ارتباطی با علم ندارند یا حداکثر تا حدّی مجاز هستند که از نوع لایبنیتسی و دکارتی نباشند – یعنی فعالیتی معرفتی بهموازات علم و راجع به واقعیت و عالم قلمداد نشوند. در اینصورت مثل بسیاری از فعالیتهایِ حل مسئله که بیاهمیت هستند، ولی بههرحال با آنها کنار میآییم، متافیزیک نیز میتواند موجب دلمشغولی عدهای باشد – یعنی حداکثر فعالیتی است که نباید جدی گرفته شود و فقط باید آن را تحمل کرد!
این تصور نادرست راجع به متافیزیک و نقش تجربه و ارتباط آن با نظریهپردازیهای علمی تا حد زیادی بهواسط تاریخنگاریهای استقراییِ مبتنی بر کتب درسی تقویت شده است. بهعنوان مثال در اغلب این کتابها میخوانیم که پیدایش نظری کوانتوم حاصل تلاش پلانک برای اثبات رابطهای برای تابش جسم سیاه یا کوشش اینشتین برای اثبات رابط ریاضی مناسبی برای اثر فوتوالکتریک بود که با نتایج آزمایشگاهی تطبیق داشته باشد، درحالیکه در این تصویر ناقصْ زوایا و درسهای مهمی مغفول مانده است، زیرا به ما نمیگوید اصلاً چرا پلانک و اینشتین به چنین مسئلهای علاقهمند شدند؟
واقعیت این است که ریش علاقهمندی آنها به مسئل تابش ماهیتی فلسفی داشت. پلانک بهشدت درگیر مسئل برگشتناپذیری تحت تأثیر بولتزمن و ساختار ماده تحت تأثیر کرشهف بود که هر دو ماهیتی فلسفی داشت و از طریق اینها بود که توجهش به معطوف به الکترومغناطیس و تابش شد. مسئله این بود که معلوم نبود چگونه میتوان برگشتناپذیری فرایندهای ترمودینامیکی را توضیح داد؟ چون قوانین مکانیک که نظری جنبشی و مکانیک آماری بر آن بنا شده بود نسبت به زمان تقارن داشتند و فرایندهایی برگشتپذیر بودند. پلانک به اشتباه البته تصور میکرد بتواند بهجای مکانیک آماری از الکترومغناطیس استفاده کند. از طرفی کرشهف بر اهمیت تعیین تابع چگالی تابش تأکید کرده بود؛ از آنجا که فهمیده بود برای اشع تابش با طول موج یکسان نسبت توان تابش به توان جذب مستقل از نوع ماده است و تنها به دمای جسم بستگی دارد، فکر میکرد این تابع باید بهنحوی بیانگر خاصیتی بنیادی از ماده باشد، بنابراین جریانی راه افتاد برای تعیین این تابع که پلانک هم جزئی از آن بود. مهم این است که اهمیتیافتن این مسئله ریش فلسفی داشت، یعنی کشف ساختار و خواص بنیادی ماده که از قدیم یک مسئل مهم بود. حدسهای مختلفی برای تعیین دقیق رابط چگالیِ طیف تابش ارائه شد که در هم نواحی فرکانسی صادق نبودند. پلانک بر پای آنها حدسی راجع به رابط تابش زد که از نظر تجربی درست بود، ولی این حدس زمانی ارزش نظری داشت که میشد آن را با استفاده از اصول عام فیزیک بهدست آورد. اهمیت داشتن اصول عام یک ارزش روششناختی فلسفی است. پلانک برای حصول چنین مقصودی ایدهای را طرح کرد که ریشههای فلسفی داشت؛ یعنی منفصل یا ناپیوسته در نظر گرفتن یک کمیت بهجای پیوسته در نظر گرفتن آن – فرض ناپیوستگی انرژی. بنابراین در تمامی مراحل صورتبندی و روش برخورد با مسئله و راهحلها اندیشههای فلسفی وارد میشود.
اینشتین هم در صورتبندی مسئله اثر فوتولکتریک و هم در راهحلهایی که ارایه داد متکی به اندیشههای فلسفی و متافیزیکی بود. او در ابتدای مقال خود مسئله را اینطور بیان میکند که تعارض و تناقضی در فیزیک امروز وجود دارد: از یکسو ایدههایی بر اساس نظری جنبشی گازها شکل گرفته است و از طرفی الکترومغناطیس را داریم که مبتنی بر اید میدان در فضای خالی است – یعنی با نوعی دوگانگی در توضیح پدیدارها مواجهیم: توضیح بر اساس ذرات و توضیح بر اساس میدان. پیشنهاد او برای حل تعارض نظری موجی نور را به چالش میکشید و این حدس و پیشنهاد را مطرح میکرد که نور متشکل از کوانتاهای انرژی است که مثل ذرات گاز رفتار میکنند – اینشتین آنها را کوانتای نور نامید. چنین حدسی درک جدیدی از چگونگی برهمکنش ماده و نور به ما میداد.
غرضم از بیان این موارد تاریخی این بود که بگویم تا چه حد صورتبندی مسائل و نظریهپردازیهای علمی درگیر و مدیون نظرورزیهای متافیزیکی است. متافیزیک با تعیین چارچوبهای هستیشناسانه امور ممکن و ناممکن را در نظریهها تعیین کند و ایدههایی راهنمونی برای مسائل و برنامههای پژوهشی آینده طرح میکند- همانطور که مثلاً وقتی نظری فارادی توصیفی میدانی از نیروهای الکتریکی ارایه کرد، حدس زد که احتمالاً برای گرانش هم باید چنین میدانی وجود داشته باشد. بنابراین اندیشهورزیهای متافیزیکی، به یک معنا، موتور محرک علم است؛ متافیزیک، فیزیکِ گذشتگان نیست؛ فیزیک آینده است، یعنی ایدهها و راهحلهای اولیه در بسیاری از مسائل بنیادی علم ابتدا به شکل نظرورزیهای متافیزیکی طرح و بعد با ابزار منطقی و ریاضی دقیق و به تجربه نزدیک میشود، تا جایی که میتوان گفت انقلابهای علمی معمولاً حول مسائلی شکل میگیرند که به دلایل متافیزیکی برای دانشمندان مهم هستند – مثلاً تغییر نگرش در خصوص هندس عالم، در خصوص ساختار ماده یا چگونگی پیدایش جهان. اما در رویکرد مدلمحور نقش نظرورزیهای متافیزیکی مغفول واقع میشود.
۲ – نکت دیگری که میخواهم بر آن تأکید داشته باشم این است که کنار گذاشتن صدق در رویکرد مدلمحور یا تحویل آن به کاربردپذیری مدلها علم را تحویل به علم کاربردی و تکنولوژی میکند. در تکنولوژیها کاربرد اهمیت دارد، نه صدق. شاید در نگاه اول این امر چندان مهم بهنظر نرسد، ولی تبعات مهمی دارد. اول اینکه تکنولوژیها، بهواسط هدفی که برای آنها در نظر گرفته شده است، یعنی کارآمدی، لزومی ندارد حوز کاربرد جهانشمولی داشته باشند، اتفاقاً بسیاری از تکنولوژیها برای کارآمدی مؤثرتر باید بهصورت محلی طراحی شوند، یا در طراحی یا شیو بهکارگیری آنها از یک محل و محدود مکانی زمانی به محدود دیگر باید تغییراتی داده شود. به همین اعتبار است که از تکنولوژیهای بومی سخن میگوییم. اما انتظار ما از نظریهها و قوانین علمی این است که جهانشمول باشند؛ دربار جهان صادق یا کاذب باشند، در حالیکه با رویکرد مدلمحور این انتظار نقض میشود.
بنابراین اگر نظری فلوژیستون در آزمایشهای لاوازیه دربار جیوه جواب نداد، در رویکرد مدلمحور، معنیاش این است که مدل فلوژیستونی در خصوص شواهد تجربیِ احتراق جیوه قابل کاربرد نیست؛ بحث صدق دیگر مطرح نیست؛ کاربرد مهم است. در دیدگاه مدلمحور وقتی مدل نیوتنی نتوان
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 