پاورپوینت کامل خاطرات ناصرالدین شاه در سفر ناتمام گیلان (تهران تا قزوین، جمادى الثانى ۱۳۰۴) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint
توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد
پاورپوینت کامل خاطرات ناصرالدین شاه در سفر ناتمام گیلان (تهران تا قزوین، جمادى الثانى ۱۳۰۴) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل خاطرات ناصرالدین شاه در سفر ناتمام گیلان (تهران تا قزوین، جمادى الثانى ۱۳۰۴) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن پاورپوینت کامل خاطرات ناصرالدین شاه در سفر ناتمام گیلان (تهران تا قزوین، جمادى الثانى ۱۳۰۴) ۱۲۰ اسلاید در PowerPoint :
ناصرالدین شاه قاجار براى نخستین بار در سال ۱۲۸۶ ه .ق به گیلان سفر کرد، خاطرات این سفر که حدود دو ماه به طول انجامید به همّت استاد منوچهر ستوده از روى متنى که درروزنامه ایران در سالهاى ۱۲۸۸ و ۱۲۸۹ ه .ق به طبع رسیده بود تصحیح و با حواشى مصحح منتشر گردید۱ این پادشاه ۱۸ سال بعد، یعنى در سال ۱۳۰۴ مجدداً تصمیم گرفت که به گیلان سفر کند و این تصمیم را زمانى گرفت که برف، باران و سرماى بسیار سختى تهران و راه تهران به گیلان را فرا گرفته بود.
توضیح: حدود یک سوم مطالب جهت رعایت حوصله مطالعه کنندگان گرامی حذف شد، در صورت علاقمندی به اصل منبع مراجعه فرمایید.
«ما از دست عید و شب تحویل فرار کرده بودیم، نشد.»
ناصرالدین شاه قاجار براى نخستین بار در سال ۱۲۸۶ ه .ق به گیلان سفر کرد، خاطرات این سفر که حدود دو ماه به طول انجامید به همّت استاد منوچهر ستوده از روى متنى که درروزنامه ایران در سالهاى ۱۲۸۸ و ۱۲۸۹ ه .ق به طبع رسیده بود تصحیح و با حواشى مصحح منتشر گردید۱ این پادشاه ۱۸ سال بعد، یعنى در سال ۱۳۰۴ مجدداً تصمیم گرفت که به گیلان سفر کند و این تصمیم را زمانى گرفت که برف، باران و سرماى بسیار سختى تهران و راه تهران به گیلان را فرا گرفته بود. توصیه هاى اطرافیان و افرادى که براى بررسى وضعیت راه مىرفتند و خبر از برف و سرماى طاقت فرساى بین راه مىآوردند نتوانست وى را از تصمیمى که گرفته بود منصرف نماید و فقط چند روزى سفر را به تأخیر انداخت. علیرغم اینکه به وضوح روشن بود که سفر سختى در پیش است، بار سفر بست و عدهاى از اطرافیان و زنان حرم را که در خاطرات نام آنان را قید نمود ه ،است را با خود همسفر نمود و با وجود صعوبت راه و سرماى سخت، تا قزوین به پیش رفت و تنها زمانى که به او خبر رسید در راهى که در پیش روى دارد به قدر پنج شش ذرع برف بر روى زمین نشسته ،رودخانه طغیان کرده، و عبور غیرمقدور است، به قول خودش از سفر گیلان مأیوس شد و عزم بازگشت به تهران را نمود و مصمم شد که بار دیگر بیستم فروردین به گیلان سفر کند، که گویا این تصمیم عملى نشد.
ناصرالدین شاه در متن این خاطرات هیچ کجا اشاره نکرده است به چه علت با وجود برف و سرماى شدید و مخالفت ضمنى اطرافیان در به انجام رساندن این سفر مُصِر بود، ولى در زمان بازگشت در قزوین سبب را توضیح داد و نوشت :
«ما از دست عید و شب تحویل فرار کرده بودیم، نشد.»
متن خاطرات این سفر کوتاه و بعضى سطور آن به خط خود ناصرالدین شاه است، حدود ۸ صفحه از متن یعنى قسمت عمده آن به خط فخرالدوله دختر ناصرالدین شاه است که خط زیبائى داشته و شاه را در این سفر همراهى مىکرده است، حدود ۵ صفحه دیگر متن نیز با خط اطرافیان شاه نوشته شده است، که البته همه آنها به تقریر شخص ناصرالدین شاه مىباشد. اصلِ متن این سطور، در رده «اسناد بیوتات» هماکنون در آرشیواسناد سازمان اسنادو کنابخانه ملى ایران نگهدارى مىشود.
بسم الله الرحمن الرحیم
سفر گیلان و کناره هاى انزلى است، انشاءالله تعالى به سلامتى و تندرستى خودمان و دوستان به خوشى خواهد گذشت
حالا مدت سه ماه است اخبار سفر گیلان شده است و تهیه دیدیم وسیورسات۲ خبر کردیم، به نایبالسلطنه حکم شد و معلوم است که سفر گیلان بخواهیم برویم چقدر باید حرف و کارکرد، از بیرون و اندرون و کار و غیره، دیگر معرکه بود. اول بنا بود ماه ربیع الثانى حرکت بشود،بعد موقوف شد. دهم جمادىالاول شد، آن هم موقوف شد، بیستم بنا شد حرکت بشود بعد موقوف شد و بیست وپنجم دیگر حُکما بناى رفتن شد و همه چیز هم حاضر بود.
این همه که موقوف مىشد و پس مىافتاد محض سرماى سخت زمستان امسال که همچه سرمائى هیچ کس به خاطر۳ ندارد و هیچ پیرى نشان نمىدهد، که در هیچ سال این طور سرما نبوده است. به این واسطه، هى رفتن پس مىافتاد، تا بیست [و ]پنجم که حکم رفتن شد. در این بین، امینالسلطان ناخوش شد، ذات الجنب۴ و قولنج سختى کرد. محض ناخوشى امین السلطان سه روز هم پس افتاد، قرار شد بیست وهشتم برویم.
چون هیچ کس از سرما دلش نمىخواهد این سفر بیاید، از بیرون و اندرون، زنها،پیشخدمت ها، هى مىگفتند ساعت نیست و تحت الشعاع۵ است، نروید. از بس گفتند، گفتیم خیلى خوب، روز اول ماه برویم که ساعت هم خوب است و دیگر بهانه اى نیست. ناخوشى امین السلطان هم خیلى سخت بود و خدا رحم کرد، الحمدلله به خیر گذشت.
خلاصه بنا شد روز جمعه اول ماه برویم که از شب چهارشنبه هوا ابر شد و گرفت و از پنج ساعت از شب رفته بناى باریدن گذاشت الى صبح پنجشنبه. از صبح پنجشنبه الى شب جمعه، ازشب جمعه الى صبح جمعه، از صبح جمعه الى شب شنبه تا هفت ساعت از شب شنبه گذشته،درست پنجاه وهفت ساعت لاینقطع بدون این که دقیقه اى آرام بگیرد و بایستد، چنان بارانى آمد، مثل طوفان نوح، که کسى تا به حال همچه بارانى به خاطر ندارد. من که از بچگى۶ تا حالا تهران۷ هستم همچه بارانى ندیدم.
خلاصه از دست باران، رفتن جمعه هم موقوف شد، اکثر بار مردم و پیشخانه۸ هم رفته بود یافت آباد. اول بنا بود برویم یافت آباد، دو شب بمانیم، پیشخانه و بنه۹ هم که رفته بود یافت آباد، از این باران گِل شده بود، بُنه محاصره شده بودند. چون دور یافت آباد زمین زراعت است، همه مردم وحشت داشتند که یافت آباد برویم، امین السلطان داده بود راه را یک طورى ساخته بودند و پاک کرده بودند، که پیشخانه و بُنه را از یافت آباد خلاص کرده، یکسره رفتند کرج، چون حکم شده بود که روز یکشنبه یک سر برویم کرج. سه تا شتر هم از گِلِ یافت آباد از هم در رفته مرده بودند.
خلاصه بنا شد انشاءالله روز یکشنبه [ ۳ جمادى الثانى ۱۳۰۴ ] بى گفتگو و حرف ،حرکت بشود و به اینجا ختم شد. چون همه حرم را این سفر همراه نمىبریم و حرمى که همراه مىآیند بعد خواهیم نوشت، اغلب مىمانند، دیگر حرف زیادى زنها که گریه مىکنند و قهر کرده اند و گِله مىکنند و قال مقال، کار زیاد بیرون و دردسر اندرون و قال و قیل زنها و بچه ها. علاوه بر اینها دستم که دوشانتپه زمین خوردم و درد گرفت درد مىکرد و دو سه روز است که ..، سینه ام هم درد مىکند، این سه فقره هم مزید بر اینها شده است.
خلاصه روز یکشنبه ۳ [ جمادى الثانى ] دیگر حتمى شد که باید برویم به گیلان:
نیم ساعت به اذان صبح برخاسته مصمم حرکت شدیم. نماز خوانده رفتیم به اطاق امیناقدس. هوا بعد از باران پنجاه وپنج ساعتى، دو روز است صاف شده. امروز هم صاف و مساعد است. زنها و بچهها کمکم در اطاق امین اقدس جمع شدند، ملیجک هم بیدار شده و مشغول تدارک سفر است و ذوق مىکند.
زنها بناى گریه و عملیات زنانه را گذاشتند. ما هم زود چکمه پوشیده، محض خلاصى از دست آنها، رو به دیوانخانه آمدیم، تا پشت در، باز گرفتار مشایعت و گریه زنها بودیم.
خلاصه به هزار زحمت ،یک ساعت ونیم از دسته گذشته از در نارنجستان بیرون آمدیم، توى نارنجستان، غیر از آقانجف سرایدار و بهرام باغبان کسى نبود. بعد ملیجک بزرگ۱۰ میرزا محمدخان هم پیدا شد. خیال داشتیم شاگردهاى مدرسه نایب السلطنه۱۱ و مدرسه دارالفنون راببینیم و به آنها هم خبر شده بود که صبح زود حاضر شوند. امین الدوله۱۲ پیدا شد. نورمحمدخان آمد. نورمحمدخان را فرستادیم مدرسه خبر کند، شاگردهاى مدرسه حاضرباشند و سان دیده شود. قدرى روى نیمکت توى نارنجستان نشسته، قدرى راه رفتیم. بعد توى باغ آمدیم، شاگردهاى مدرسه نظامى آمدند، بطور دفیله۱۳ سان دیده شد. در باغ جمعى حاضر بودند و سایرین هم کمکم مىآمدند. نایب السلطنه بود، میرزا کریمخان سرتیپ آمده بود.
رکن الدوله۱۴ مشیرالدوله۱۵ امین السلطان۱۶ مستوفىالممالک کوچک۱۷ وزیر نظام،۱۸ کنت۱۹ و غیره بودند.
پس از ملاقات آنها آمدیم از در شمسالعماره سوار بشویم. بعد از این بارندگى پنجاه وپنج ساعتى، شهر را ندیده بودیم. وقتى از در بیرون آمدیم گِل و کثافت به اندازهاى بود که از وصف خارج است. مردم زیاد از گدا و غیرگدا، با لباسهاى پاره و کثیف ایستاده و ازدحامى کرده بودند و همه مات مات نگاه مىکردند که آیا شاه توى این هوا و خرابى شهر کجا مىرود. مثل این که ما معمار هستیم. شهر هم فىالحقیقه به این مىماند که مدتها در زیر یک دریاى عمیقى خسبیده باشد و به مرور آب آن دریا ته نشسته، حالا از زیر آن آبها درآمده است. دیوارهاى دور ارگ و غیره ملاحظه شدند.
در کوچه خیابان ناصرّیه گدا و درویش زیاده از اندازه تصور اجماع کرده بودند. در میدان توپخانه و خیابان مریضخانه، همین طور از ازدحام و هجوم گدا و مردم راه عبورنبود. به شاطرها و آدمهاى متفرقه گفتیم ایستادند و کالسکه رها شد. راندیم. نایب السلطنه و عملجات شهرى تماما همراه هستند. نزدیک دروازه باغ شاه چون قشون ایستاده بودند سوار اسب شده، با اسب از توى آنها گذشتیم. گداها همان طور همه جا بودند و تا امامزاده حسن گدا ایستاده بود.
از دروازه بیرون آمدیم، قشون و توپخانه کنار خندق حاضر بودند. فوج تهران و فوج شقاقى، فوج بهادران، قدرى هم از فوج سوادکوه، که یعنى من هم فوجم، با توپخانه و امیننظام، محمدصادق خان۲۰ قاجار که تازه رئیس توپخانه شده است، ایستاده بودند.بعد از دیدن آنها طرف جاده رفتیم که به کالسکه بنشینیم. عقب سرِ ما دیگر همه قِسم مردم هستند.بعد رسیدیم به جاده، سوار کالسکه شدیم، ملک آرا۲۱ آمد و ملاقاتى شد.
عزالدوله۲۲ آمد، وداع بازپسینى کرد. رکن الدوله و مشیرالدوله دم کالسکه آمدند، مرخص شدند، حسام السلطنه. همراه مشیرالدوله۲۳ آمده بود که بعد از این ایلچى موقتى خواهد شد و براى تبریک موقع سال پنجاهم ملکه انگلیس به آنجا خواهد رفت. بعد از دیدن و راه انداختن حضرات به راه افتادیم.
نایب السلطنه هم این سفر به گیلان مىآید. امروز تا اینجا همراه بود. پرسیدیم امروز همراه مىآئى، گفت خیر، چون حمام نرفته ام مرخص مىشوم و فردا خواهم آمد.
خلاصه راندیم راندیم، تا رسیدیم به دسته امین اقدس۲۴ فخرالدوله۲۵ هم این سفر همراه است و با ملیجک و امین اقدس در یک کالسکه هستند. از آنها ردّ شده رسیدیم به رودخانه کن.
جاده همه جا خشک است مگر اطراف جاده، جاهائى که زراعت بوده گِل است. رودخانه کن خیلى آب هم رسانده و از رودخانه کرج که بعد مىنویسیم آبش بیشتر است.
یکى از چشمه هاى پل رودخانه را بارندگى این چند روز قدرى خراب کرده، یک چشمه هم از ریگ مسدود شده و آب از آن نمىرود. ناهار را در کنار رودخانه و کال۲۶ خوردیم. امین السلطان را در باب تعمیر پل فرمایش شد.
بعد از ناهار سوار شده راندیم تا باز به دسته امین اقدس رسیدیم. آنها هم با انیس الدوله دست چپ جاده توى آفتابگردان ناهار خورده بودند، به قدر یک فرسخ رد شدیم.
دست راست جاده رسیدیم به کریم آباد، ده حاجى ملاعلى مجتهدکنى. به نظر ده خراب کثیفى آمد، بالاتر شاهآباد است که ده مجدالدوله است و قلعه حسنخان، ده میرشکار اینها و ده ِ میرزا زین العابدین البرز که سابقا دست او بوده است، در یک محاذات۲۷ واقعند و به قلعه حسنخان و شاه آباد از قورى چاى آب مىآید. آب هم زیاد است، اما شاخه شاخه، توى صحرا پخش شده. شاه آباد طرف چپ است و قلعه حسن خان طرف راست و کلیتهً در ازگی۲۸ واقع شده اند.
همه جا راندیم تا رسیدیم به مهمانخانه که چهار پنج سال است نزدیک شاه آباد ساخته اند.
آقا باقرایستاده بود، اعتمادالسلطنه اینجا دیده شد، مىگفت صبح زود آمدم و اینجا ناهار خوردم. امین السلطان و امین السلطنه بودند، چون از وقتى این راه و مهمانخانه را ساخته بودند ندیده بودم، پیاده شدیم، اطاقهاى بسیار خوب با مبل و مایحتاج دارد، از رختخواب و اسباب تحریر و ظروف و غیره همه چیز در آن موجود است. شیرینى و عصرانه آقاباقر تهیه دیده بود.
در این بین امین اقدس و ملیجک رسیدند، قدرى عصرانه و آجیل دادیم برایشان بُردند. بعد سوار شده راندیم……… عصر به کرج رسیدیم، خیابانى حاجب الدوله تا دم در قلعه و عمارت ساخته، خیلى خوب است. راه هم بسیار خوب و شبیه کالسکه رو است. سربازها دیروز آمده بودند و ترو تازه حاضر شده بودند.
سیصد نفر سرباز بهادران این سفر همراه است. شجاع السلطنه۲۹ خودش هم در رکاب است. با کمال راحت وارد منزل و عمارت شدیم، عمارت اینجا خیلى خوب و منقح است. بخصوص چند اطاق در مراجعت از فرنگستان ثانى دستورالعمل داده بودیم، ساخته اند، با آغشغه۳۰ و پنجره، خیلى خوب کاغذ چسبانده و گرم حاضر بود. بعد رفتیم پایین.
صبح که از خواب برخاستم، کشیکِ “چهره” بود، گفت برف مىآید، گفتم پدرسگ چه مىگوئى، گفت بلى برف مىبارد. نگاه کردم دیدم ابر است و کولاک شدید و به قدر چهار انگشت برف صحیح در بام و زمین ایستاده است و حالا هم باد شدید و برف مىآید. حقیقتهً مات و متحیّر شدم که آیا چه خواهد شد. این برف اول منزل با ترس و واهمه که مردم از سرما و برف و باران و سفر دارند، ملیجک هم بیدار شده، صدایش مىآمد، آمد اطاق من، دست پاچه مىخواست برود پایین، گلچهره، جوجوق، [ او را ] بردند توى این برف پایین. بعد آمد، گریه مىکرد، بىتنبان، از سرما مىلرزید. خیلى اوقاتم تلخ شد از این وضع، برخاستم، رخت پوشیدیم، رفتیم پایین، ….. بعد کم کم هوا بناى باد را گذاشت، باد آمد. ابرها را برد. هوا کم کم باز شد و آفتاب شد. خیلى ذوق کردم.
ناهار آوردند. ناهار خوردیم. صنیع الدوله۳۱ آمد، روزنامه خواند. ملک الاطباء دیده شد.همان سید ندیمش را که کلاردشت آورده بود، این سفر هم همراه خودش آورده است.
شیخ الاطباء دیده شد. حمامى که سه هزار تومان خرج کرد ساخته بود، از این باران پنجاه وپنج ساعته که آمد بالمرّه خراب شده است، شیخ الاطباء خودش که به عُمَر مىماند، حالا اوقاتش هم مثل عمر شده است……
روز سهشنبه ۵ [ جمادىالثانى ۱۳۰۴ ] :
باید برویم ینگى امام، که ده ملکى امین السلطان است، یعنى سفر اول فرنگ که رفتم، به امین السلطان مرحوم۳۲ حکم شد آنجا را آباد کند. به شراکت امین الدوله قنات درآوردند، قلعه ساختند، باغ ساختند، کاروانسراى خرابه داشت تعمیر کرده، مهمانخانه و غیره ساختند. از رودخانه کُردان هم آب مىدهند. آقاباقر مىگفت از کرج به آنجا هفت فرسنگ است، اما به حساب امروز از روى ساعت، ۴ ساعته رسیدیم به ینگى امام. خلاصه صبح یک ساعت به دسته مانده از خواب برخاستم، کشیک غنچه بود، به غنچه گفتم ببین هوا چطور است، رفت و آمد، گفت برف مىآید، من چون مىدانستم راه چطور است و گِل مىشود، توى رختخواب خشک شدم. اوقاتم تلخ شد، بعد آغاعبدالله از اطاق ملیجک آمد برود، نمىدانم چکار کند، گفتم آغاعبدالله، برو ببین هوا چطور است، رفت و آمد گفت یک چیزى مىآید، باز هم حواسم۳۳ پرت شد.
……..برخاستم، نماز صبح خواندم، خودم از پشت شیشه نگاه کردم، دیدم هوا خیلى خوب است، آفتاب که بشود صاف خواهد شد. از بس هوا سرد است شِه۳۴ آمده است و یخ بسته است، یخ پارچه پارچه از آسمان آمده است، اما هوا صاف خواهد شد، خیلى ذوق کردم، … اما هوا چنان سرد بود که همچه سرمائى در چله زمستان کسى ندیده است……. خلاصه آمدند گفتند کالسکه حاضر است. بیرون آمده سوار کالسکه شدیم. ایلخانى۳۵ را دیدم آمده است. چاق و فربه و خوش رنگ. بعد راندیم.
از دم منزل دیروز نایب السلطنه گذشتیم، آدمهاى نایب السلطنه چون هرگز سفر نیامده اند این سفر خیلى خنده دارند، همه رختشان خوب، اسباب سفرشان خوب، اسبشان خوب، اما خودشان مثل آدم مقوائى مىمانند. وضعشان خیلى خنده دارد، سهام الدوله۳۶ را دیدم. یک کلاه پوست کوچکى از شب کلاه من کوچکتر سرش گذاشته بود. چشمهاش یک جورى بود، زهره آدم مىرفت. حاجى بهاءالدوله۳۷ را هم دیدم، با نایب السلطنه آمده اند. بعد راندیم، هوا بطورى سرد بود که همچه سرماى موذى بد ذاتى کسى تا حالا ندیده است. راندیم. از خیابان گذشته افتادیم به راه قزوین، صحرا برف داشت، جاده۳۸ بواسطه۳۹ برف دیروز یخ بسته بود و گِل شده بود، کالسکه متصل بلند مىشد، رقاصى مىکرد.
طرفین راه آنقدر بنه و آدم بود که ماشاءالله حساب نداشت، مثل بازار تهران جمعیت بود……..بعد اول انیس الدوله و شمس الدوله و بدرالدوله اینها آمدند. جاى انیس الدوله و امین اقدس را معین کرده بودم. جایشان۴۰ را نشان دادم. بعد امیناقدس و ملیجک و فخرالدوله اینها آمدند، جاى آنها را هم نشانشان دادم، بعد چون ناهار گاه ما دور بود و چیزى نخورده بودم، چند دانه سیب از روى میز که شیرینى و میوه چیده بودند برداشتم، با چاقو بریده خوردم….. بعد رسیدیم به پل رودخانه کُردان. که تازه آقاباقر۴۱ ساخته، خیلى پل خوبِ معتبرى است. ملیجک بزرگ را فرستادم زیر پُل، رفت دید آمد، گفت پل هزار ساله است. ….. طرف دست راست جاده، کوههاى پربرف بزرگ است. دامنه کوه دهات ییلاق از این قرار است :
ولیان، کُردان، فشند، آجین دوجین، چندارِ صاحب اختیار۴۲ بلوک برقان هم پشت این کوه است. این دهاتِ دامنه کوه در بهار خیلى ییلاق و خوش هواست. ….. خلاصه از پل که گذشتیم آثار امامزاده ینگى امام پیدا شد. … بالاخره رسیدیم به ینگى امام. دست راست قلعه اى ساخته اند دست چپ هم باغى است و کاروانسرا مانندى هم مشرف به باغ ساخته اند. سر در و عمارتى هم ساخته اند، منظرى دارد به باغ و صحرا. بعد پیاده شده وارد شدیم، آمدیم بالاى سردر، حرم هم خیلى عقب بودند.
آمدیم بالا. همه پیشخدمتها بودند، امین السلطان، مجدالدوله و سایرین بودند. اطاقهاى خوب توهم توهمى دارد. دور حیاط هم که کاروانسرا مانند است، اطاقهاى کوچک کوچک دارد، که نصف حرم باید منزل کنند. یک نردبانى هم گذاشته بودند به پشت بام سردر، مجدالدوله تا نردبان را دید جست بالا و گفت، آى، هر کس اینجا را ندیده است دنیا را ندیده است، جاده و آمدن مردم و بُنه خیلى تماشا دارد، تا امین السلطان شنید، او هم جست بالا، ناظم خلوت و ملیجک هم رفتند بالا. من گفتم من که نمىتوانم از نردبان بالا بیایم، یک گنبدى بود که قدرى از پشت بام که آنها رفته بودند کوتاهتر بود، گفتم نردبان را تکیه دادند رفتیم بالا، دیدم درحقیقت خیلى تماشا دارد. دوربین انداختم، حَرَم را دیدم که مىآمدند.
اول دسته انیس الدوله آمدند، بعد قورق کردیم مردها رفتند. جعفرى تنها را نگاه داشتم، نایب السلطنه خیار داده بود، از ترس این که مبادا ملیجک بیاید ببیند بخورد، خیارها را توى جیبم گذاشتم، نمک و دوربین را دست جعفرى داده بودم، بعد ملیجک و امیناقدس اینها هم آمدند. جعفرى هم رفت بیرون.
اطاق بخارى داشت، آتش کردیم، دود کرد، دود بخاریها خیلى اذیت کرد، هر کس که وارد شد فکر این بود که براى خودش جا و منزل پیدا کند. کسى به کسى نبود. مردم همه توى گِل منزل کردهاند. زمینها همه گِل و شُل است، همه مردم توى گِل برف منزل کردهاند، قال مقال غریبى بود.
بعد از یک ساعت که همه جابجا شدند، منظم شد و آرام شدند. هوا خیلى خوب صاف و آفتاب بود. الحمدلله عبدالقادرخان و آغاسلطان خواجه نایب السلطنه هم آمده اند. شهاب الملک۴۳ آمده است، …
روز چهارشنبه ۶ [ جمادىالثانى ] :
باید برویم به مهمانخانه قشلاق، یعنى مهمانخانه را محاذى قشلاق ساخته اند. از دور ده قشلاق دست چپ پیدا مىشود. نزدیک به مهمانخانه آبادى ندارد. خلاصه صبح خیلى زود، وقت اذان از خواب بیدار شدم. کنیز فرستادم ببیند اطاق ملیجک گرم است، هیزم دارند یا خیر، رفت و آمد گفت اطاقش سرد است و دود مىکند. مىخواستم بگویم بگو ملیجک را بیاورند. اطاق من، که دیدم خود ملیجک گریه کنان آمد و از عقب او امین اقدس آمد، او هم گریه مىکند.
ملیجک مىگفت جاى من گرم بود، امین اقدس آمد، من [ را ] بیدار کرد و فحش مىداد.
امین اقدس هم فحش مىداد و گریه مىکرد، هى به هم فحش مىدادند. صبح به این زودى، هواى سرد، گریه ملیجک و امین اقدس. آخر به هزار معرکه ملیجک را آرام کردیم و رخت پوشیدیم.
هوا ابر تکه تکه بود. کم کم بالا مىآمد، اما چنان سرد بود و یک سوزى مىآمد که
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
مهسا فایل |
سایت دانلود فایل 